تبليغاتX
پرواز در ارتفاع پایین

پرواز در ارتفاع پایین
 

من یه آدم آزادم با تفکرات آزاد  معمولا هرچی به ذهنم بیاد می نویسم و ارتباطی بین من و نوشته هام وجود نداره یعنی انتخاب موضوعات وبلاگ ربطی به وضعیت کنونی من نداره بعضی از دوستای خوبم میان نظر خصوصی میزارن  و فکر میکنن من در زندگی شخصیم مشکلی دارم خدایی نکرده ولی واقعا اینجور نیست الان نوشتن مطالب و انتخاب موضوع سخت شده مثلا عشق من سیاسته ولی نمیتونم بنویسم سن و سال ما هم که به مطالب عشقی نمی خوره همه مردم هم ازبس راجع به گرانی اجناس و تورم شنیدن دیگه اعصابشون خورد میشه و جالب هم نیست هی مته به خشخاش بزاریم باور کنین طنز هم دیگه باید با ترس و لرز نوشت تا به قبای کسی بر نخوره میمونه یه سری جملات کوتاه  که حاصل تراوشات مغزی منه که امیدوارم فقط استفاده کنین و برداشتی ازش نداشته باشین همتونو دوس دارم و به خدا می سپارمتان 

 

روزگار تلخ را با حرفی نو شیرین  کنیم

همیشه با خودش درگیر بود که او آمد نتیجه چه شد با او هم  درگیر شد

کسی که نون می خواد میره نونوایی اگه شما بدنبال حقیقت باشین کجا باس برین 


 

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 21:25 ] [ ایرج سعادتیان ]
 

سربازی یا همون دوره اجباری شاید از دید خیلی از جوونها یه چیز کاملا مسخره مزخرف و اضافی باشه ولی نمیدونند یه دوره ایه که شخصیتشون کاملا شکل میگیره و یکی از بهترین دوران زمان حیاتشونه و به قول والدین میتونند یه مرد کامل بشوند سالی که من رفتم سربازی تازه جنگ تموم شده بود و تمام مناطق مرزی آلوده آلوده بود یعنی پر از گلوله های عمل نکرده نارنجک خمپاره و مهمتر ازهمه میادین مین که صدام مزدور تو خاک زیبا و مقدس ایران کار گذاشته بود این لعنتی یک میدان مین هم تو خاک خودش نداشت وقتی پیشروی کرده بود تمام خاک ایران رو در مناطق غرب و جنوب البته مناطق اشغالی رو الوده کرده بود دوره اموزشی رو تو پادگان شاهرود گذروندم و اونجا از بد حادثه و یه کم نافرمانی از طرف خودم که با فرماندمون درگیر شدیم مارو تبعید کردند به پادگان بروجرد که مرکز اموزشهای مهندسی رزمی بود این کلمه مهندسی زیاد شما رو خوشبین نکنه این مهندسی کجا و اون مهندسی کجا بله داشتم عرض میکردم توی فصل زمستون وارد بروجرد شدیم و خودمونو معرفی کردیم یه محیط کاملا متفاوت با پادگان شاهرود داشت اینجا درجه داران و افسران اکثرا با کفش راحتی سر صف صبحگاه حاضر میشدند نه با پوتین و تعچب کردم و وقتی دلیلشو دونستم واقعا وحشت کردم بهم گفتند که اینا رو مین به این روز انداخته و شما هم باید اموزش خنثی کردن مین رو ببینین و کلا گلوله های عمل نکرده خدایا دنیا تو چشمم سیاه شد من بدبخت تازه نامزد کرده بودم از طرفی خونوادم اگه میدونستند دق میکردند نمیدونستم چکار باید بکنم از روز بعد اموزشهای ما شروع شد حالا زیاد به حاشیه نمیریم من از جنوب اومده بودم  کلا تو عمرم برف ندیده بود م یه شب ما رو گذاشتند نگهبان پارک موتوری اونروزش برف سنگینی اومده بود که خداییش هر وقت می خواستم بلوزمو یا زیپ کاپشنمو ببندم دستم حرکت نمیکرد یعنی اینقدر سرد بود سر صف صبحگاه هم اون گروهبان از عمد میگفت به شماره سه باید دکمه های بلوزتونو ببندینو باز کنین دستام قدرت بستن یا باز کردن یه دکمه نداشت از بس لامذهب هوا سرد بود باری به هرجهت همون شب من شدم نگهبان پاس سه پارک موتوری پاس سه یعنی تقریبا اخرین پست در نگهبانی یعنی اخر شب برام خیلی سخت بود اخه نگهبانی زیر هوای سرد و برفی توی یه پادگانی که متاسفانه اینقدر سگ و حیوون مزاحم هم داشت که میترسیدی یه گوشه هم بشینی دقیقا ساعت ۱۲شب من سر پستم قرار گرفتم گروهبان نگهبان ما رو با پست قبلی تعویض کرد و خودش هم رفت تو دلم گفتم خوش بحالت الان راحت میری رو تختت می خوابی شروع به قدم زدن کردم یه پوتین پاهام بود که بچه ها بهش میگفتند کفشهای میرزا نوروز از بس کهنه کثیف و زوار دررفته بود هرچی واکسش هم میزدی سیستمش جواب نمیداد ته پوتینم سوراخ بود و از بس رو برفها راه رفتم کم کم برف وارد پوتین شد یه پلاستیک فریزری رو جورابم پوشیده بودم که اب به پاهام نرسه ولی کم کم اونم سوراخ شد و پاهام کرخت شد نمیتونستم راه برم و نمیتونستم وایسم اعصابم خورده خورد بود صدای سگهای مزاحم هر از چند گاهی رشته افکارمو پاره میکردند دلم برا نامزدم تنگ شده بود بی اختیار شروع کردم به اشک ریختن اون که میدونست الان چه وضعی دارم تازه اونوقتا مشکل ارتباطات هم بود نه موبایلی نه تلفنی و خیلی بی خبر بودم ازش همین بیشتر ناراحتم میکرد تک نخ سیگاری که از بچه ها کش رفته بودم رو به یه مکافاتی پشت یکی از ماشینهای پارک موتوری روشن کردم و شروع کردم به پک زدن مثل سربازهای پارتیزانی تو چنگ جهنای دوم شده بودم سردی هوا و دود سیگار و صدای پارس سگ یه میکس کاملا زیبا بود توی افکار خودم غرق بودم که یکدفعه هوس کردم یه دهن بخونم یعنی فضا خیلی معنوی  بود تنهای تنها و با ارامش شروع کردم به این ترانه از ابی حالا کاملا پشت ماشین قایم شده بودم و به ساعتم نگاه میکردم که پست بعدی زودتر برسه و برم بگیرم بخوابم این ترانه رو خوندم :

امروز که محتاج توام جای تو خالیست  فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست  در من نفسی نیست نفسی نیست

در این خانه کسی نیست 

یکدفعه سنگینی یه سایه رو بالا سرم احساس کردم فرمانده گردان در حالی که از عصبانیت سرخ و سفید شده بود گفت به به عجب خواننده ای تو نگهبانی یا خواننده من حرفی برا گفتن نداشتم جز اینکه بگم حق با شماست اسممو یادداشت کرد و قرارشد فردا برم دفتر ش و متاسفانه چند روز اضافه خدمت برا خوندن ترانه ای که می خواست ارومم کنه  خاطرات زیادی دارم که سعی میکنم هر از چند گاهی براتون تعریف کنم

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 17:12 ] [ ایرج سعادتیان ]

 

پیامک(اس ام اس) ولادت حضرت فاطمه(س) و روز زن


 

ای اولین زنی که به مردان سرآمدی / سر تا قدم تجسم اوصاف سرمدی

کانون عشق و عاطفه یعنی که فاطمه / آئینه ی تمام نمای محمدی . . .

*****************

الان سه ساله که روز مادر یه حال و هوای عجیبی واسم داره  آخه مادرعزیزمو دقیقا توی همین روز از دست دادم 

چی بگم  ولی بازم روزشو بهش تبریک میگم  به یه نفر دیگه هم تبریک میگم به همسرم شریک زندگیم

که همیشه و در همه حال کنارم وایساده و به عبارتی موجودی بنام مرد رو تحمل میکنه ...



ولادت حضرت فاطمه الزهرا (س) و روز زن بر تمام  بانوان ایران زمین مبارک 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 7:38 ] [ ایرج سعادتیان ]
بیخودی پرسه زدیم  صبحمان شب بشود 

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود 

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم 

و قسمها خوردیم 

ما به هم بد کردیم 

بد گفتیم 

 حقیقتها را زیر پا له کردیم وچقدر حظ بردیم که زرنگیم 

از شما می پرسم  ما که را گول زدیم 


بعد از مرگم مرادورتر از دلم خاک کنید من و دلم هیچوقت آبمان توی یک جوی نرفت 

امشب پراز بغضم شانه ات ساعتی چند رفیق 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:2 ] [ ایرج سعادتیان ]
مظلومانه و غم‌انگیز. مانده‌ایم که چه کنیم و درددل‌های کهنه را به کجا ببریم. هرچند صباحی رفیقی نازنین از گنبد مینای زندگی پرواز می‌کند و ما را چشم‌ به راه آسمان بهت‌زده و حیران تنها می‌گذارد. افسوس که نه‌پای رفتن داریم و نه توان ایستادن. طبیعت سرنوشت با افسونگری تمام عصایی به دستمان‌ داده،‌ لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داریم و در کوره راه زندگی دربه‌در و سرگردان. به هرحال شریک و سهیم این مصیبت بزرگ هستیم و شرمنده که مانده‌ایم. کم‌کم تنهای تنها شده‌ایم و همه آنهایی که دوستشان داشتیم و داریم رفتند و هزار خاطره و یادبود برای ما باقی گذاشتند.ما مانده‌ایم تا ادای احترام کنیم و جوابگوی مهر و صفای مردم خوب وطن‌مان باشیم. رفیق و همکار عزیز ما مثل دیگر دوستان مظلومانه و غم‌انگیز رفت. مردی که در کارش بسیار موفق بود. بازیگر و کارگردانی که به کارش عشق می‌ورزید. کوشش و جدیت و تلاش سال‌های نوجوانی‌ و جوانی و فرو رفتن در قالب‌های مختلف و نقش‌های فراوان او را ساخته و پرداخته کرده بود. شانس و موقعیت در این پیروزی‌ها نقشی نداشت و همه و همه حاصل زحمات خستگی‌ناپذیرش بود که متأسفانه پایان ناخوشایندی داشت.درگذشت او برای مردمی که عاشقانه دوستش داشتند بسیار غم‌انگیز و تأسف‌بار بود برای همکاران و یاران قدیمی او فاجعه‌ای بسیار دردناک.و این طبیعت سرنوشت است که بی‌رحمانه می‌تازد و فرصت و مهلتی نمی‌دهد. قبول می‌کنیم که ما هم در این فصل از زندگی آسیب‌پذیر و شکننده شده‌ایم و روزگار گوش شنوایی ندارد.
 
برگرفته از عصر ایران


اولین فیلمی که دیدم بازیگرش ایرج قادری بود (کوسه جنوب )  خیلی دوسش دارم 

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:54 ] [ ایرج سعادتیان ]

چه شد دنیا را به کجا می بریم به کدام سمت و سو چرا زنبیلهایمان خالی از زنبق است چرا اینجا کسی شاد نیست چرا اعتقاداتمان را چوبی کرده ایم وبر سر راه خوشبختی وسعادت می کوبیم مگر کدام آیین عشق و محبت و صفا را حرام کرده واصلا حلال و حرام این دنیا کدام است چرا خودخواهی نااهلان حلال و حرام راجایگزین هم کرده چه کسی جواب سالهای پیری بدون جوانی ما را می دهد و چرا شادی حق دیگران است سهم ما از دنیا کدام است چرا هرگز چشمان ما نمی خندند چرا برق شادی دیگر مهمان چشمانمان نیست مگر ما دلهایمان مهمانی قاصدک را دوست ندارد اصلا مگر رقص و پایکوبی مال دنیای غریبه هاست پس ما چگونه شاد بودنمان را ابراز کنیم تمام دنیا نااهل است و ما اهلیم ولی باور کن دیگر از این همه دروغ خسته ام ودیگر خجالت میکشم باز به خودم دروغ بگویم و دستم پیش وجدانم بدجوری وا شده و دیگر راهی نیست جز تغییر این مسیر که تمام مدت عمر به بیراهه می رفته

 شادی

ازمرگ نمیترسم من فقط نگرانم که درشلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:52 ] [ ایرج سعادتیان ]

کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی

توزیع عادلانه ثروت

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:43 ] [ ایرج سعادتیان ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مثل عقاب باش تیز بین و بلند پرواز

گربرسر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان درنظر ماست
امکانات وب